|
2
|
|
|
دیگر تحمل این همه دلتنگی و چشمانم طاقت این همه باریدن را ندارند
عادت به نبودنت اگر چون گیاه هرزه ای بر گیاه وجودم بپیچد سر به دامان که گریه کنم؟
باران دیدگانم توان سیراب کردن این باغ تشنه انتظار را ندارد
فصل گریه فصل دایمی دل من است در فراق تو !
آنكه مي گريد يك درد دارد وآنكه مي خندد هزارو يك درد
بدون شك!
نازنین !
با من ماندن ،
خطر کردن است ..
کار تو درست بود !!
|
|
|
+ نوشته شده توسط : Far Far
|
|
|
| |
|
1
|
|
|
باز هم من
غریبه ای تنها
تکه تکه های وجودم را بر دوش میکشم
چقدر هم سنگین است
میروم
به کجا؟!!
نمیدانم
کجا میروم؟!!
اصلا به مکانش فکر نمیکنم میخواهم بروم؟!!
با تاروپودی خسته و سوخته
به کدامین سرزمین می توان کوچ کرد
در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب میاورد
کی نای مردن بیابم؟!!
دلم سخت گرفته است
از خودم
از تو
از شب گریه ها
ازخودم
از خودم
ازخودم ...
ازخودم نیز میگذرم
چشمانم برای آرامش پر میکشد
دیگر نخواهم دیدشان
اشک میریزم
بی صدا
دلم برای رفتن پر میکشد
دلم پر میکشد
با دستان ناتوانم گدایی میکنم
گدایی محبت
خسته ام
خسته ام
همیشه زندگيم را می بازم
ساده
ارزان
بدون حريف
بدون رقیب
بدون دفاع
دفاع............؟!!!!!!!!!!! |
|
|
+ نوشته شده توسط : Far Far
|
|
|
| |